خرید بک لینک
شاید اگر بار دیگری به روسیه سفر کنم، جرات کنم و در خیابان یا ایستگاههای تماشایی آن مملکت فریاد بزنم « ایوان ایوانویچ»! دلم میخواهد ببینم چندنفر برمیگردند! حس میکنم معادل ممد ماست! قشنگیش به ایوان ایوانویچ بودنش هست! مثل محمدرضا! یا محمدعلی! همیشه در ادبیات روسی، پای یک ایوان ایوانویچ در میان هست. نقش اصلی هم نباشد، سوار بر درشکه ی سه اسبه، در سرمای ماه دسامبر در اطراف مسکو میتازد تا خبری را به واسیلی واسیلوفسکی بدهد! از قضا واسیلی هم در خواب نیمروزی به سر میبرد و خدمه ایوان ایوانویچ را اندکی در سرسرای منزل معطل نگاه خواهد داشت!!این کتاب سه داستان از آنتوان چخوف داشت. انقدر گرم ولادیمیر و ولادیا بودم، که تعجب کرده بودم از نبود شخصی به نام ایوان ایوانوویچ! که بحمدالله در صفحات پایانی کتاب، رخ نمود!از همین کتاب:« پول هم مثل ودکا انسان را به کارهای عجیبی وامیدارد. روزی در شهرمان تاجری زندگی میکرد که در بستر مرگ بود. درست قبل از مرگش، او تقاضای عسل کرد، تمام پولها و بلیطهای برنده بخت آزمایی را با عسل مخلوط کرد و قورت داد تا دست کسی به آنها نرسد. یکبار هم که در ایستگاه راهآهنی یک گله گاو را معاینه میکردم، دلالی زیر قطار رفت و یک پایش قطع شد. ما او را به درمانگاه بردیم. خون از پایش فواره میکرد، منظره وحشتناکی بود. ولی فقط تقاضا داشت که پایش را داشته باشد، نگران بیست روبلی بود که در چکمهاش قایم کرده بود. گمان کنم ترسیده بود ممکن است از دستشان بدهد!»*بوسه، نوشتهی آنتوان چخوف، ترجمه بهاره نوبهار

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1402 ساعت: 15:02

شاید به کار بردن این اصطلاح چندان صحیح نباشد، اما به واقع یکی از « زنانه ترین» کتابهایی بود که خواندم.❤️ از آن کتابهایی که به من توانایی زیستن در درون یک زن پرشور یا دیوانه را در ساردنیا و جنوب ایتالیا میداد…کوهستان و مزارع و جنوب زمان جنگ را به تصویر میکشید…میلان مه آلود را دوباره برایم ترسیم کرد…از عشق ها، فرجام ها گفت…زنی که درد سنگ کلیه داشت،،اما این درد با درد هجر همراه شد…از همین کتاب: «مادربزرگ، که به دلش افتاده بود کهنه سرباز را خواهد دید، کرم های الیزابت آردن خرید. دیگر حدود پنجاه سال داشت و میخواست هنوز به چشم کهنه سرباز زیبا بیاید. البته چندان هم نگران این موضوع نبود. با اینکه همه معتقد بودند مرد پنجاه ساله هیچ وقت به زن همسن خودش نگاه نمیکند، مادربزرگ معتقد بود این استدلال ها فقط به کار مسائل دنیوی میآیند نه عشق. عشق نه سن و سال میشناسد و نه چیزی جز خودش را. و کهنه سرباز دقیقا چنین عشقی در دل داشت. آیا به محض دیدن مادربزرگ بلافاصله او را میشناخت؟ چهرهاش چه حالتی پیدا میکرد؟ میدانست که در حضور پدربزرگ، بابا یا همسر و دختر کهنه سرباز، همدیگر را بغل نمیکردند، فقط دست یکدیگر را میفشردند و به هم نگاه میکردند، نگاه میکردند؛ تا سرحد مرگ. البته اگر با هم قرار ملاقات میگذاشتند و تنها بیرون میرفتند، اوضاع فرق میکرد. میتوانستند همدیگر را ببوسند و برای جبران آن همه سال دوری، همدیگر را محکم بغل کنند…»*عکس روی جلد انقدر برایم ظریف و زنانه و الهام بخش داستان بود، که گوشواره هایی که زمانی از ایتالیا خریدم را آویزهی گوش مادربزرگ این قصه کردم…

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 14 بهمن 1402 ساعت: 16:37

صفحه بندی